سیل از مجموعه شعر ضد نور
سیل از مجموعه شعر ضد نور
27 آوریل 2020
1500 کلمه
فیلم کوتاه 1500 کلمه
03 می 2020

تئودور آدورنو – دیالکتیک روشنگری

تئودور آدورنو دیالکتیک روشنگری

تئودور آدورنو – دیالکتیک روشنگری
تئودور آدورنو، در کتاب دیالکتیک روشنگری توضیح می دهد که سرمایه‌داری چگونه قدم به قدم و نهایتا به فاشیسم منتهی می شود. او در این کتاب می نویسد: «میکی ماوس و هیتلر پیشوای آلمان با دو صدا به یک چیز فرا می خوانند: فاشیسم» صنایع فرهنگی و مکانیزم عملکرد روانشناختی تبلیغات، عامل این مساله است.
لینک مطلب در موسسه مدرسه زندگی THE SCHOOL OF LIFE
وبسایت مدرسه زندگی THE SCHOOL OF LIFE
تئودور ویزِنگروند آدرنو در سال ۱۹۰۳در فرانکفورت بدنیا آمد. خانواده‌اش ثروتمند و با فرهنگ بودند. پدرش تاجر شراب بود واصالتا یهودی که در دانشگاه پروتستان شده بود. تا دهه سوم زندکی می‌خواست آهنگساز شود ولی نهایتا روی فلسفه تمرکز کرد. در ۱۹۳۴ به دلایل نژادپرستانه از تدریسش در آلمان جلوگیری شد. پس رفت به آکسفورد، و بعد نیویورک و سپس لس آنجلس. از فرهنگ مصرفگرای کالیفرنیایی هم بیزار بود و هم حیرتزده. در مورد افتاب گرفتن و رستورانهای فست فود سرراهی خیلی عمیق فکر کرد.
آدورنو با موسسه پیشروی مطالعات اجتماعی در ارتباط نزدیک بود که به آن مدرسه فرانکفورت هم می گفتند و دوستش فیلیکس وایل تاسیس کرده بود. هدف موسسه درک روانشناختی از مشکلات سرمایه داری مدرن بود مخصوصا فرهنگ و ذهنیتی که سرمایه داری تولید می کند. آدورنو توجهات را جلب کرده به سه روشی که سرمایه داری به آن وسیله آدمها روا خراب و بی خاصیت می کند:
اول: مسموم کردن اوقات فراغت: آدورنو معتقد بود که تمرکز فلاسفه پیشرو باید بر مطالعه احساس و تفکر طبقه متوسط و کارگر در ملل توسعه یافته باشد. مخصوصاً این که عصرها و آخر هفته ها را چطور مگذرانند. آدورنو در مورد هدف اوقات فراغت خیلی بلند پرواز بود. بنظرش این زمان برای لم دادن و بی خیال شدن نیست. وقت آزاد باید فرصت طلایی ما باشد برای رشد و توسعه فردی و رسیدن به بخشهای زیباترمان و کسب مهارت برای تغییر جامعه. این زمانی است که باید فیلمهایی ببینیم که باعث شوند روابطمان را بهتر درک کنیم یا کتابهایی بخوانیم که درباره سیاست یک دید جدید به ما بدهند. یا موسیقی گوش بدهیم که به ما جرات بدهند خودمان و زندگی جمعی را اصلاح کنیم.
ولی ادورنو شاکی بود که در دنیای مدرن اوقات فراغت افتاده دست ماشین سرگرمی که همه جا هست و بشدت هم مخرب است. به آن می گفت صنایع فرهنگی. فیلمها، تلویزیون، رادیو، مجلات و حالا شبکه‌های اجتماعی به نظر آدرنو طراحی شدند که حواس ما را پرت کنند، نگذارند خودمان را درک کنیم و اراده تغییر واقعیت سیاسی را نداشته باشیم.
اخبار مخلوطی اند از داستانهای شهوانی و سیاسی که هر احتمالی را از بین می برند  برای اینکه که نفهمیم در یک زندان بدون سقف زندکی می کنیم. سینما ماجرای حمله آدم فضایی ها را نشان می‌دهد ولی به فجایع دنیای واقعی کاری ندارد. موسیقی پاپ یکسره روی  احساسات مربوط به عشق رمانتیک تمرکز می کند که می‌گوید رضایت از ملاقات با یک آدم خاص بدست می‌آید، بجای اینکه ما را نسبت به  رضایت حاصل از زندگی اجتماعی  آگاه کند یا در مقام بالاتر، همدردی‌های انسانی. در موزه ها و گالری ها پرسه می‌زنیم. به کسی نمی گوییم ولی نمی دانیم اینها چه  معنا و اهمیتی دارند. صنایع فرهنگی دوست دارند همین جوری باشیم: حواس پرت، سازگار، و کمی ترسو. آدورنو با هوشمندی به والت دیزنی «خطرناکترین مرد آمریکا» لقب  داد.
دوم: سرمایه داری نیازهای واقعی ما را جواب نمی‌دهد. بخاطر طیف وسیع کالاهای مصرفی در سرمایه داری مدرن، تصور می کنیم که هر چیزی نیاز داریم، برایمان فراهم است و تنها مشکل این است که پولش را نداریم اینها را بخریم.
ولی آدورنو نشان داد که سرمایه داری صنعتی با دقت مواظب است دستمان به خواسته های واقعی مان نرسد و یادمان برود واقعا چه می خواستیم و بجایش رضایت بدهیم به چیزهایی که شرکتها ساختند بی اینکه علاقه ای به رفاه واقعی ما داشته باشند. هر چند فکر کردیم در دنیای فراوانی هستیم،  از نظر چیزهایی که و اقعا برای رشد لازم داریم، مثلا مهربانی، تفاهم، آرامش، بینش، روابط اجتماعی، در یک قحطی دردناک بسر می بریم و اقتصاد کنونی از اینها کاملا منقطع شده است.
تبلیغات وقتی می‌خواهد یک چیزی به ما بفروشد، اول  چیزی را به ما نشان می‌دهد که واقعا می خواهیم، بعد وصلش می کند به یک چیزی که لازم نداریم. مثلا در یک تبلیغ، یک گروه دوست و رفیق در ساحل قدم می زنند و گپ می زنند، یا یک خونواده در پیک نیک هستند با هم می‌گویند و می‌خندند. اول اینها را نشان  می‌دهند چون می‌دانند ما زندگی اجتماعی و ارتباط عاطفی می‌خواهیم، ولی اقتصاد صنعتی دوست دارد ما مصرف کننده و منزوی باشیم، نتیجتا در پایان تبلیغ، از ما می‌خواهد یک ویسکی ۲۵ ساله بخریم، یا  ماشینی که در هیچ جاده ای نمی‌شود قانونا با حداکثر سرعت راند…
سوم: فاشیستها همه جا هستند: آدورنو در آغاز عصر پرشسنامه های روانشناختی مطلب می نوشت، که حسابی در آمریکا مد بودند و برخورد مصرف کننده ها و رفتار تجاری را بررسی می کردند. آدورنو شیفته مفهوم زمینه ای پرسشنامه ها شد: بنابراین با دوستانش یک پرسشنامه متفاوت طراحی کرد: پرسشنامه تشخیص فاشیستها
پرسشنامه اش از شرکت کننده ها می خواست که به این جور سوالات جواب موافق یا مخالف بدهند: «اطاعت و احترام به مسوولین مهمترین چیزهایی هستند که بچه ها باید یاد بگیرند» یا «اگر ادمها کمتر حرف بزنند و بیشتر کار کنند، به نفع همه می‌شود». و «وقتی آدم مشکلی دارد یا نگران است، بهتر است بهش فکر نکند و با چیزهای خوشحال کننده تر خودش را مشغول کند.»
با توجه به ضربه هایی که آلمان خورده بود تعجبی ندارد که آدورنو در   پرسشنامه ش انقدر به ضریب فاشیسم اهمیت داد. حتی تیمش پرسشنامه را به همه مدارس آلمان غربی فرستادند. ولی درس وسیعتری که می خواست از آن بگیرد این بود که روانشناسی بر سیاست مقدم است. مدتها قبل از این که کسی نژاد پرست یا مهاجر ستیز یا تمامیت خواه بشود، به نظر آدورنو احتمالا از مشکلات روانشناسی و عدم بلوغ رنج می برد و وظیفه جامعه خوب این است که تشخیصشان بدهد و برایشان کاری بکند نه اینکه مشکلات آنقدر ادامه پیدا کند  که راهی بجز زور برایش باقی نماند.
باید رواشناسی جنون روزمره را از ریشه و دوران کودکی مطالعه کنیم. آدورنو یک متفکر چپ گرا بود که فهمید موانع اولیه پیشرفت اجتماعی،‌فرهنگی و روانشناختی اند نه صرفا سیاسی و اقتصادی. پول و منابع و زمان و مهارت همین الان هم وجود دارد تا یک سرپناه به همه بدهد، جلوی ویرانی سیاره مان را بگیریم، یک شغل اقناع کننده داشته باشیم و از طرف اجتماع حمایت بشویم و دلیل این که رنج می کشیم و به هم آسیب می‌زنیم اول از همه این است که ذهنمان مریض است. این اندیشه جنجالی ای است که آثارآتشین، متین و مسحور کننده تئودور آدورنو در اختیار ما می گذارند.
ترجمه و صدا: ایمان فانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!