هگل و اندیشه دیالکتیک
از میان اندیشههای فلسفی که همگی بر حقانیت خود و ابطال دیگران اصرار می کنند، هگل یک نمونه خاص، درخشان و راهگشاست که دستاورد اندیشه دیالکتیک او در تاریخ را میتوان با نظریه انتخاب طبیعی داروین در زیست شناسی و ناخودآگاه فروید مقایسه کرد. این که پیشرفت نه مستقیم بلکه سینوسی است و معمولا در سه حرکت حاصل می شود و هر زمان ممکن است به اندیشههای گذشته رجعت کنیم…
گئورگ فریدریش هگل در اشتوتگارت در سال 1770 زاده شد. در اندیشه ماجراجو و در ظاهر محترم و سنّتی بود و مغرور از این موضوع. از پلکان ترقّی دانشگاهی بالا رفت و به حد اعلی رسید. در شصت سالگی رئیس دانشگاه برلین شد و سال بعدش از دنیا رفت. هگل کتابهای طولانی و بسیار مشهوری نوشت، از جمله پدیدار شناسی روح، دانش منطق و عناصر فلسفۀ حق. ولی صادقانه باید گفت که افتضاح مینوشت. آثارش دقیقاً جایی که باید روشن و سرراست باشد، گیج گننده و پیچیده است. هگل از یک نقطه ظعف آدمها استفاده کرد: اینکه به متون ثقیل و غیرقابلفهم اعتماد میکنیم. این رویکرد جایگاه فلسفه را از چیزی که باید باشد پایین آورده و شنیدن حقایق مورد نظر هگل را خیلی سخت کرده است. در میان این ادبیات دشوار، چند درس کوچک خودنمایی میکنند.
اوّل- در تاریخ بخشهای مهمّی از خودمان را پیدا میکنیم. در زمان هگل، نگاه رایج اروپایی این بود که گذشته بدوی و ابتدایی است، و افتخار میکردند به پیشرفتهایی که ما را به عصر مدرن رساندهاند. ولی در «پدیدار شناسی روح » که در سال 1807 منتشر شد، هگل استدلال کرد که هر دورهای را میشود مخزن نوع خاصی از خرد دید. یعنی لازم است به گذشته برگردیم و عناصر گمشده را بازیابی کنیم؛ مثلاً باید از معدن یونان باستان ایدۀ زندگی اجتماعی را دوباره استخراج کنیم، چیزی که در دوران مدرن گم شده است؛ یا قرون وسطی بهتر از هر دورهای شرف و نیکنامی را یاد میدهد، هرچند این دوره مواضع هولناکی نسبت به زنها و بچهها داشته است. هگل میگوید پیشرفت هرگز خطی نیست و «همه چیز را همگان دانند». اینجاست که به قول هگل وظیفۀ تاریخدان معلوم میشود: اینکه ایدههای مورد نیاز را از فراموشی گذشته نجات دهد و نقاط کور زمان حال را پوشش دهد.
دوم-از عقایدی که از آنها بدت میآید، بیاموز. هگل سخت معتقد بود به یادگیری از دشمنان فکریاش، یعنی عقایدی که با آنها بیگانه یا مخالفیم، چون میگفت تکههای حقیقت در جاهای عجیب و ناخوشایند پراکنده هستند. باید زمینِ تاریخ را بکَنیم و همیشه بپرسیم کدام نکتۀ باریک عقل و منطق در این پدیدۀ غریب و ترسناک ممکن است نهفته باشد. مثلاً ملّیگراییِ افراطی در زمان هگل هم مثل امروز نمودهای وحشتناکی داشت، ولی موضع هگل این بود که بپرسد چه اندیشۀ خوب و مهمّی پشت تاریخ خونین ملیگرایی خوابیده است. احتمال داد که شاید دلیلش نیاز به حس افتخار به زادگاه باشد، اینکه با چیزی برتر از دستاوردهای شخصی حس وحدت کنیم و هویّتی فراتر از نفسمان به دست آوریم. هگل قهرمان این ایده است که شاید حقیقت درست نزد همانی باشد که تحقیرش میکنی.
سوم-پیشرفت دستانداز و آشفتگی دارد. هگل معتقد بود دنیا پیشرفت میکند، ولی فقط با تلوتلو خوردن بین افراط و تفریط، چون میخواهد اشتباه قبلی را جبران کند. میگفت که معمولاً سه حرکت لازم است تا به نقطه تعادل در هر چیزی برسیم. به این روند میگفت: «دیالِکتیک». فکرش اغلب متوجّه نشیب و فرازی بود که ما را به شرایط مدرن رسانده است. مثلاً به موضع معقول در مورد سکس فکر کنید: در عهد ویکتوریا، مردم زیادی خوددار وسرکوبگر بودند؛ از سال 1960 به بعد، زیادی بی بند و بار شدهاند؛ شاید بعد از سال 2020 به اعتدال میان افراط و تفریط برسیم. شاید اتلافِ وقت وحشتناکی به نظر بیاید، ولی هگل اصرار میکند که این راهِ دردناک، اجتنابناپذیر است. باید در برنامۀ زندگی با آن کنار بیاییم و منتظرش باشیم و در کتابهای تاریخ واردش کنیم. گاهی در این تلاطم زمانهها، به راه حل تازه ای میرسیم که محاسن همۀ راه حلهای قبلی را جمع میکند و چیزی جداً جدید و بهتر تحویل میدهد.
چهارم-هنر هدفی دارد. هگل شدیداً مخالف اندیشۀ هنر برای هنر بود. نقّاشی، موسیقی، معماری، ادبیات و طرّاحی همه یک کار مهم دارند. آنها را لازم داریم تا بینشهای مهم در زندگی قوی و مفید بشوند. در فرمول هگل، هنر یعنی بیانِ با احساسِ عقاید. اطلاع صرف از عقاید دل را گرم نمیکند. مثلاً به طور نظری مسئلۀ سوریه مهم است، ولی در عمل همه چشمشان را بستهاند. یا اصولاً میدانیم که با همسر باید بخشندهتر بود، ولی با کمترین تحریک این اصل انتزاعی از یادمان میرود. هگل فهمید که هدف هنر طرح ایدههای عجیب و تکاندهنده نیست، بلکه باید ایدههای خوب و مفیدی را که خیال کردهایم بلدیم بگیرد و خلّاقانهتر در ذهنمان جا بیندازد.
پنجم-ما نهادهای نو لازم داریم. هگل به قدرت مثبت نهادها خیلی خوشبین بود. این را مدام به هر طریقی یادآوری میکرد؛ اگر اندیشهای بخواهد در دنیا فعّال و کارگر باشد، کافی نیست که فقط برحق باشد. حقایق برای جا افتادن در جامعه نیروی کار و ساختمان و بودجه و مشاورۀ حقوقی میخواهند. نهادها زمان و قدرت لازم برای اثر گذاشتن بر پروژههای بزرگ را فراهم میکنند. پس به طور ایدئال با شناخت نیازهای جدید، جامعه نه فقط کتابهای جدید بلکه مؤسسات جدید لازم دارد. مثلاً امروزه مؤسساتی میخواهیم که روی روابط تمرکز کنند، یا روی آموزش مصرفکننده، انتخاب شغل، مدیریت خُلق و آسیبزدایی از کودکان.
هگل دربارۀ هنر، مؤسسات، نظرات دشمنانمان، و اشتباهات عجیب گذشته بینشی را به ما میدهد که شاید اوّل در برابرش مقاومت کنیم؛ این درک که رشد، نیاز دارد به برخورد عقاید متضاد، پس رشد میتواند دردناک و آهسته باشد. ولی دستکم اگر این را بدانیم دیگر مشکل را پیچیدهتر نمیکنیم. هگل ارزیابی درستتر و مدیریتپذیرتری از خودمان، مشکلاتمان و جایگاه تاریخیمان به دست میدهد.
ترجمه: دکتر ایمان فانی
error: Content is protected !!
زمانی برای مستی ملخها
می 5, 2019جغرافیا جبر نیست
می 9, 2019زمانی برای مستی ملخها
می 5, 2019جغرافیا جبر نیست
می 9, 2019
1 دیدگاه
بسیار عالی. ممنون از شما