اهمیت ترحم و دلسوزی برای خویشتن
دلسوزی و ترحم برای خویشتن
11 آگوست 2021
مرور و بحث کتاب ذهن ملتهب بخش اول
ذهن ملتهب ادوارد بالمور بخش اول
08 سپتامبر 2021

بوئتیوس چرخ سرنوشت و تسلای فلسفه

در این ویدیو از مدرسه زندگی آلن دوباتن به فیلسوف و سیاستمدار رمی بوئتیوس، فلسفه رواقی و کتاب مهم او تسلای فلسفه می‌پردازیم.
لینک مطلب در موسسه مدرسه زندگی THE SCHOOL OF LIFE
وبسایت مدرسه زندگی THE SCHOOL OF LIFE
برای حدود چهارصد سال در قرون وسطای اروپا، یک کتاب فلسفه از همه عزیزتر شمرده می‌شد. عنوان لاتین این کتاب که در کتابخانه هر آدم تحصیل کرده وجود داشت، این بود  : آرامبخشی فلسفه (تسلای فلسفه). ویراستهایی از این کتاب به همه زبانهای اروپایی وجود داشت، از جمله جفری چاوسر، سر تامس مور، و الیزابت اول این کتاب را به انگلیسی ترجمه کرده‌اند و دانته این کتاب را سنگ بنای اندیشه کمدی الهی اش قرار داد. کتاب نوشته دولتمرد، ادیب و استاد ایتالیایی بود بنام بوئتیوس و طی چند ماه در شرایطی وحشتناک در زندانی در پاویا به سال ۵۲۳ میلادی نوشته شده است.
بوئتیوس در سالهای پس از فروپاشی امپراطوری رم غربی بدنیا آمد، در یک خانواده بشدت موفق و ثروتمند. از سن کم به آثار کلاسیک علاقه‌مند شد و بخش زیادی  از آثار ارسطو و افلاطون را از یونانی به لاتین ترجمه کرد. تا حدود زیادی بخاطر تلاش بوئتیوس بود که فلسفه کلاسیک در قرون وسطی راه باز کرد و سپس به دنیای مدرن رسید. برای سالها زندگی بوئتیوس ظاهرا در ناز و نعمت بود. در یک ویلای گران قیمت در رم زندگی می کرد. با یک زن زیبا و مهربان بنام روستیسیانا ازدواج کرد و دو تا پسر خوشگل و باهوش و باعاطفه داشت.
بدلیل حس تکلیف نسبت به جامعه، بوئتیوس نهایتا وارد سیاست شد و توسط حاکم ایتالیا، تئودوریک، پادشاه استروگوتها به مقامهای مدیریتی عالی منصوب گردید. برتراند راسل درباره اش نوشت: «اگر او در هر عصری زندگی می کرد شایسته توجه می‌بود، و در زمانه ای که زیست واقعا یک پدیده بود.»
ولی ناغافل در بهار ۵۲۳ بخت و اقبالش برگشت. درخانه‌اش را زدند و گروهی از سربازان تئودوریک به اتهام نادرست نقشه کشیدن علیه پادشاه دستگیرش کردند. بدون اینکه حتی وقت خداحافظی با خانواده داشته باشد، افتاد زندان. بی گناه بود ولی می‌دانست جانش در خطر است و بنابراین ناامید شد. در زندان تنگ و تاریکش به سقوط سریعش از عزت و مقام، عشق خانواده‌اش و بی عدالتی سرنوشت  فکر می کرد. چیزی که نهایتا به او روحیه داد و همزمان به بشریت یکی از برترین زندان-نوشتهای تاریخ را هدیه کرد، این تصمیم بود که با تفکر فلسفی خودش را از غم و رنجهایش بیرون بکشد.
کتاب آرامبخشی فلسفه با توصیف بی قراری، غم و وحشت نویسنده از شرایطش آغاز می‌شود: «سپیدی، نابهنگام بر مویم نشسته، پوست از چهاربند تن خسته ام آویزان است.» ولی در این شرایط ویرانگر بوئتیوس بی خبر یک ملاقاتی دارد؛
«در سکوت به اندیشه نشسته بودم و با الماس اشک، قلم به شکایت تیز می‌کردم که سایه زنی با شکوه بر من نمایان شد با دیدگانی به درخشش آتش و بینشی که از بینش انسان در می‌گذشت.» ملاقاتی اش فردی تمثیلی بود که بوئتیوس به او می‌گوید بانوی فلسفه.
بانوی فلسفه یک بغل کتاب فلسفی و عصای پادشاهی در دست دیگر دارد و به زندانش آمده تا چند حقیقت بنیادی را درباره موضوع مورد علاقه بوئتیوس به او یادآوری کند. حقایقی که فلسفه رواقی یونان و رم تعریف کردند. به او می‌گوید از اینکه بسراغت آمدم تعجب نکن. در دنیای کلاسیک فلسفه یک دوره درسی انتزاعی نبود بلکه مجموعه‌ای از ابزارها بود که به آدم کمک کند خوب زندگی کند و خوب بمیرد و  به ویژه در زمانهای تاریک بدرد می‌خورد.
بانوی فلسفه با سرزنش محبت آمیز بوئتیوس شروع می کند که از سرنوشتش بر آشفته شده است. همانطور که فلاسفه رواقی مدام تاکید می کردند، به او یادآوری می کند که انسانها بر بیشتر اتفاقاتی که برایشان می‌افتد تسلط ندارند. از دید رمی ها سرنوشت تا حدود زیادی در دست یک الهه  قدرتمند و اغواگر است که نامش را فورچونا «الهه بخت» می‌گذارند.
این شخص در دربار خدایان رمی یکی از خدایان اصلی بود و در جهان رمی روی سکه ها و با تندیسها نمایانده می‌شد و در یک دست جام نعمت و فراوانی بود و با دست دیگر به یک خیش یا داس تکیه داده بود. نشان اینکه می تواند سرنوشت آدمها را زیر و رو کند. الهه اقبال بسته به حال و حوصله اش می‌تواند ما را در نعمت غرق کند یا با لبخندی بی‌خیال به سمت فاجعه هدایتمان کند.
فیلسوف بودن یعنی درک همه آن چیزهایی که در کنترل بخت است و نه ما، یعنی مقاومت درباره ناز و نوازش بخت و اینکه هرگز به چیزهایی دل نبندیم که نهایتا در دستان قدرتی است که کاری به کار ارزشهای ما ندارد. و فیلسوف بودن یعنی آماده شدن برای روزی که باید با یک ضربه همه داد و دهش بخت را به او پس بدهیم. این هدایا چیزهایی‌اند که ما امروزه بعنوان عناصر بنیادی شادی به آنها فکر می کنیم عشق، خانواده، فرزند، رفاه، شهرت و شغل. ولی در چشم فیلسوف رواقی آدم عاقل نباید به هیچ کدام اینها دل ببندد. همه اینها هر لحظه در شرایط وحشتناک ممکن است از دست برود.
بانوی فلسفه در سلول زندان کنار بوئتیوس می‌نشیند و یادش می‌آورد که چقدر در مقابل افسون فریبنده ایزدبانوی بخت آسیب پذیر بوده است:
«من هزار چهره هیولای بخت را می شناسم. همانها را با دوستی اغوا می‌کند که بر فریبشان کمر بسته است. تا به ناگهان ترکشان کند و با این غم  تحمل ناپذیر کمرشان را بشکند.» ولی بانوی فلسفه همچنین به او یادآوری می کند که آدم عاقل باید در مقابل دل بستن به التفات بخت و اقبال مقاومت کند. بانوی فلسفه یک انگاره مهم را معرفی می کند بنام چرخ سرنوشت که یکطرفش پیروزی است و یک طرف شکست و درد و مجازات است. الهه بخت با بی رحمی و بی حیایی این چرخ بازیگر را می چرخاند و از جیغ و داد آنهایی که یک ساعت پیش از آینده‌شان مطمئن بودند لذت می‌برد: «اگر تلاش کنی که این چرخ را از گشتن بازداری، از همه آدمیان خیره‌سر تری.» به او می‌گوید: «بدنبال بازپس گرفتن چیزی هستی که براستی از آن تو نبوده است.» و اینجا خود بخت صحبت می کند و با رک گویی ترسناک می‌گوید: «عدم قطعیت ذات من است، بازی ای که از آن خسته نمی شوم و این چرخ را می چرخانم. بله اگر می‌پسندی با گردش چرخ من به عزت برس  ولی از خوار شدن نرنج اگر به قانون بازی، سقوط کردی.»
این همان چیزی نیست که تراژدی با اشک و طوفان سعی می کند به ما یادآوری کند؟
بانوی فلسفه اینجا به اصل پیغامش می‌رسد بوئتیوس باید مثل هر شخص نیک نهاد آشنا به فلسفه، به هر چیزی که بخت می تواند ناگهان از آدم بگیرد اعتماد نکند. «تو می‌دانی که در کار بشر ثبات و قطعیت نباشد و به ساعتی می توان انسان را نیست کرد. اگر به خود مسلطی، مالک دارایی ای هستی که نمی‌خواهی از دست بدهی و بخت هرگز نمی تواند از تو بگیرد. شادی نمی تواند از چیزی بر آید که تحت حاکمیت تصادف است.»
بوئتیوس باید پناهنده شود به مکانی که در فلسفه رواقی به آن می گفتند «سنگر گرفتن در دژ محکم درون». یک خویشتن بی نیاز و ایمن از خشونت بخت.
بانوی فلسفه می‌گوید می‌شود شادی ای از جنس دیگر پیدا کرد با تمرکز بر همه چیزهایی که بخت نمی تواند از تو بگیرد. مشخصا قدرت منطق و استدلال که زیبایی، رمز و راز و پیچیدگی جهان را در دسترس ما قرار می‌دهد. فلاسفه واقعی از شرایط محیط دور و برشان فراتر می‌روند. نسبت به سرنوشتشان بی تفاوت می‌شوند و با قدرتهای بیکران تاریخ و طبیعت یکی می‌شوند. این خود گویای اهمیت پیام بوئتیوس در این دوران است که ما  شادی را محکم به دو چیزی گره زده‌ایم که کاملا در دست بخت و اقبال است:
عشق رمانتیک
و موفقیت شغلی
و تعجبی ندارد که مدام ناامید می‌شویم. چرخ بازیگر بر حسب تصادف ما را از وعده و وعید به آبروریزی و از امید به  ویرانی، می چرخاند. پیام مبارزه جویانه بوئتیوس در زمان خودش و زمان ما درباره بهترین راه رسیدن به آرامش ما از این قرار است:  اسباب و لوازمی که به شادی  مرتبط می‌دانیم، در حقیقت مستقیما به بی ثباتی و عدم قطعیت ختم می‌شوند و در نتیجه حاصلی جز عذاب درونی و اضطراب ندارند. خرد بوئتیوس، آخرین فریاد شیوا و فصیح فلسفه کلاسیک  به ویژه فلسفه رواقی بود. این آموزه ها بعد از این در مسیحیت هضم و جذب شد و بعد با خوش بینی علمی دوران مدرن به محاق رفت و فراموش شد. در این روزگار بلازده شایسته است که پیام اندیشه رواقی را دوباره کشف کنیم. ما با کتاب نوشتن و واحد دانشگاهی برداشتن فیلسوف نمی‌شویم.
با  اندیشه در باره این چند حقیقت فیلسوف می‌شویم:
اینکه تنها بخش کوچکی از زندگی در اراده و اختیار ماست.
عدم قطعیت یا همان بخت و اقبال، ماهیت جهان شمول دارند.
باید به ورای افکار عمومی، خانواده، عشق و موقعیت اجتماعی نگاه کنیم.
اینطور  می توانیم به آرامش درونی برسیم که توانایی های ذهنی مستقل از سرنوشت را تمرین بدهیم و قوی کنیم…
بوئتیوس همانطور که حدس می‌زد چند ماه بعد از دستگیری اعدام شد. آرامگاهش در کلیسای سن پیترو در پاویاست که نیم ساعت با میلان فاصله دارد. به احترامش باید گهگاهی جا باز کنیم برای بانوی فلسفه تا به ملاقات ما هم بیاید و وقتی که چرخ سرنوشت به ضرر ما می‌گردد اجازه بدهیم به ما کمک کند دوام بیاوریم. به این معنی که که کمتر وابسته باشیم به چیزهایی که در حقیقت هیچ وقت متعلق به ما و قابل اتکا  نبوده‌اند.
مدرسه زندگی فارسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!